|
دست نوشته های یک غریب آشنا مولانا:من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
| ||
|
....یک سنگ کوچیک،فقط یک سنگ کوچیک کافی بود تا تو همه چیزهای بد زندگی را به رخم بکشی؟!چیزهایی که گاهاً خودت هم مقصر بودی.... اون سنگ کوچیک مگه چقدر قدرتش از من بیشتر بود که تونست گره سکوت این چند ماه زندگی را باز کنه و تو لب به شکایت بکشی از همـــــــــه چیز!چیزهایی که فکر میکردم دوست داری و من به خاطر تو انجام دادم.... زن همینطور که ظرف ها را میشست با این جملات بازی میکرد تا وقتی مرد آروم شد بگه.در همین حین مرد بارانی اش را به تن کرد و با صدای طلبکارانه ایی گفت من میرم بیرون.زن که به یکباره اجساس کرد پشتش خالی شده، خواست خودش را به تکیه گاهش نزدیک کنه تا لب تر کرد که منم بیام با جواب از پیش آماده کوبیده شدن در مواجه شد. زن زیر لب گفت من نفهم بودم که فکر کردم اون سنگ برنجه.اون سنگ خودشو رنگ برنج در آورده بود تو هم خودتو رنگ آدمها... موضوعات مرتبط: داستان های من، زنانه ها [ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 7:41 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
همینطور که سیما موهای زن میانسالی را سشوار میکشید زن جوان ساده و نحیفی وارد شد.سیما یه جور وراندازش کرد و با یه لبخند زشتی جواب سلام احوالپرسیش را داد مثل پوستی که گذرش به دباغ خونه رسیده بود این وضع چند ثانیه بیشتر طول نکشید و سشوار را خاموش کرد و رو به زن لاغر گفت:
-خیلی وقت بود ندیده بودمت خیلی دلم برات تنگ شده بود خوشگل خانم.نکنه از ما بهترون پیدا کردی دیگه میری پیش یکی دیگه.البته منم یه چند وقتی نبودم رفته بودم دبی دوره های آموزش آرایش فشن و هیر استایل. -نه سیما خانم.راستش یه خونه خریدیم باید قسط هاشو بدیم برای همین خودمو شوهرم اضافه کاری میمونیم. -وا دختر خل شدی؟!بیخیال کار برای چیته تو که چهار پاره استخونی یه دستی به اون سر و روت بکش انگار الان از تو قبر کشیدنت بیرون.بدت نیادا...از رو دلسوزی میگم.آخه تو چرا اینقدر ساده ایی دختر.مردا عروسک میخوان یه چیزی که بندشون کنه تو خونه.بذار همچین امروز درست کنم که شوهرت تا یه هفته کار و زندگی را تعطیل کنه.زری بیا خانم را بند بنداز.خوب شد خانم؟ -ممنون.فقط میشه این ریشه ها را هم رنگ کنید. در همین حین زنی همراه با پسر ۱۲ ساله اش وارد شد. -حالا بری خونه شوهرت حتما کلی ذوقتو میکنه! زن سرش را پایین انداخت و خورده موها را از گردنش گرفت و گفت نه دیگه زبونشو نداره. سیما در حالی که به آینه نزدیک شده بود تا رژ بزنه لباشو کج کرد و گفت وا یعنی اینقدر زن ذلیله؟ زن تازه وارد در حالی که شالش را در میاورد اجازه نداد زن جوابی بده و با صدای خشن و خشکش گفت من که از همون اول یادش دادم در این مورد حرف اضافی نزنه و زیاد خاله زنک بازی در نیاره! -نه فوت شده! -خوب خدا بیامرزتش!خوب بیا ببینم خوشگل خانم.چکارا داری؟ -فقط بند و ابرو داشتم. -وای حیف این موهای ناز و ابریشمی نیست یه تغییر نکنن؟بذار من یه سان لایت رو این موها بزنم ببین چه معرکه ایی میشن عمرا بتونی کسی را تو این شهر پیدا کنی اینجور موهاتو درست کنه.البته موهات یه خورده کم پشت هست که با اکستنشن خوب میشه. زن تازه وارد که داشت مدلها را نگاه میکرد یه سر بالا آورد و نگاهی انداخت و گفت سیما خانم راست میگه. -آخه شوهرم گفت همین مدل را دوست داره.میگه چهره طبیعیت را دوست دارم. -ول کن بابا حالا این مدل را ببینه صلوات میفرسته به روح زنده و مرده من.بذار تنوعی باشه.آخه خانم من اگه این دور و زمونه این کارا را نکنی عقب موندی. -باشه. در همین حین زنی مانتو مقنعه پوش وارد شد.یه خورده ایی نشسته بود که غرغر زنان گفت این پسره چیه اینجاست یعنی چی نامحرم بیاد تو زنا؟خوبیت نداره.... -وا خانم این حرفا چیه؟!پسر من اینقدر نجیب و چش و گوش بسته است. -به این چیزا نیس خانم خوب میاد تو جمع زنونه یه وقت این زنا یه چیزی میگن این بچه هم کم کم چش و گوشش باز میشه. زن که حوصله بحث نداشت سرش را پایین انداخت و دوباره شروع کرد به ورق زدن مدل موها. .... -آخه سیما خانم من با این رنگ چجوری برم خونه؟انگار هویجم! -خودت عجله داشتی وگرنه میذاشتم میموند خوب میشد. -آخه مگه اون ۵ دقه چه فرقی داشت من ۳ساعته اینجام.آرایش عروسیمم اینقدر طول نکشید. با اکراه پول را گذاشت و در را کوبید. -خوب ندید بدیدی نرفتی آرایشگا.الکی زد به غربتی بازی که پول نده.من این جماعت را میشناسم..... موضوعات مرتبط: داستان های من، زنانه ها [ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 5:47 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
اینکه به هورمونها اجازه بدیم به جای عقلمون تصمیم بگیرن مثل اینکه بخوایم به دستها اجازه بدیم به جای پاها راه برن.اولش شاید لذتبخش و جالب باشه ولی بعدش خسته کننده و حتی خطرناکه!
موضوعات مرتبط: از ذهن من تا ورق، دفتر چرک نویس همگانی، مثالهایی برای فهم بیشتر [ جمعه 12 اسفند1390 ] [ 11:9 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
زن کیک کوچیکی که پخته بود را روی میز گذاشت و خودشو به شوهرش نزدیک کرد.با صدای آروم در گوش شوهرش گفت یه مهمون داریم!باید اون اتاق کوچیکه را جمع و جور کنیم.
مرد مثل پسر بچه ایی که کنترل اسباب بازی دستش بود شبکه عوض میکرد گفت اه از این ادکلن بدم میاد چه خبره این همه ادکلن رو خودت خالی کردی؟!چه خبره اون روز مهمون داشتیم!این ماه اوضاع مالی خرابه. -نه این فرق داره...تو اولین نفری هستی که بهت گفتم عزیزم. -خوبی یا بهتری؟!من میگم نره تو میگی بدوش؟!من هفته دیگه باید برم ماموریت٬دو هفته ایی نیستم.حالا تا کی هستن؟ -حالا حالاها نمیاد خیالت تخت یه هشت ماه و ده روز دیگه میاد!نمیدونم دیگه هر چقدر خودش خواست می مونه٬نمیتونیم که بیرونش کنیم! مرد با بی حوصلگی تلویزیون را خاموش کرد.همینطور که تو راهرو داشت میرفت گفت اینقدر بریز بپاش نکن.بدار ته این حقوق لامصب یه چیزی بمونه که پس فردا یه بچه خواست بیاد تو زندگیمون کاسه گدایی دستمون نگیریم.... زن سرش را پایین انداخت و دور اولین قطره اشکی که روی ژاکتش چکید یه قلب کشید. موضوعات مرتبط: داستان های من، زنانه ها [ پنجشنبه 15 دی1390 ] [ 8:15 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
دوشنبه این هفته بعد از ظهر صدای بدی شبیه به بمب حوالی خونمون شنیدم از اونجایی هم که مامانم بمباران های اهواز توی ذهنش هست گفت:آمریکا حمله کرد!حالا خوبه ماهواره نداریم و اخبار شبکه های جمهوری اسلامی نگاه نمیکنیم وگرنه دیگه شب خوابم نمیبرد.استرس هر شب مردن از بی خبری مردن خیلی وحشتناک تره! دیروز هم قبل کلاس انقلاب سرم را روی میز گذاشتم یه کم بخوابم یه ربع بعد با صدای متوالی کوبیده شدن در کلاسها از خواب پریدم فکر کردم جنگ شده.خدا را شکر من تو جنگ نبودم ولی شاید به خاطر اینکه مدام از سنین نوجوونی مدام تهدید حمله به کشورمون شدیم و با صحنه هایی که از جنگ دیدم با چنین ذهنیتی از خواب پریدم. کلا لعنت به جنگ و کابوسهاش... پاوبلاگی:برای اولین بار در ایران و در دنیا اتفاق خواهد افتاد.به مناسبت 12 آذر روز جهانی افراد دارای معلولیت یکی از دوستانمان با ویلچر تعداد 312 پله از پله های برج میلاد را طی خواهد کرد.منتظر اخبار صعود این دوست عزیز باشید.منبع آقای شهرام مبصر.
موضوعات مرتبط: از ذهن من تا ورق [ جمعه 11 آذر1390 ] [ 7:27 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
گاوی که اصلا شیر نمیده خیلی بهتر از گاو نه من شیر ده است.
اینو من نمیگم در رفتار مردم دیدم! موضوعات مرتبط: از ذهن من تا ورق، مثالهایی برای فهم بیشتر [ جمعه 27 آبان1390 ] [ 2:18 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
نظر مانی توی پست قبلی ذهن منم مشغول کرد.فکر نمیکنم تا حالا با این موضوع چیزی نوشته باشم برای همین برام جالب بود از چیزایی بنویسم که پراکنده تو ذهنم بودن جمع و جور کنم تا یه پست بشه.
موضوعات مرتبط: از ذهن من تا ورق، نجواهای در گوشی ادامه مطلب [ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 0:3 قبل از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
من خدای خودم را خیــــــــــــــلی دوست دارم.از کسی به ارث نبردمش؛به کسی هم نمیدمش!
هر كسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من موضوعات مرتبط: شعر ها و قطعات ادبی من [ جمعه 6 آبان1390 ] [ 3:40 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
یاد روزهای مدرسه بخیر....
یاد روزهایی که دوست نداشتم بیدار بشم و از زیر پتو بیام بیرون... یاد روزهایی که معلم وقتی درس میپرسید دل تو دلم نبود که یه وقت صدام نکنن البته یه مزیت داشت دیگه هفته بعد راحت بودم و درس نمیخوندم چون مطمئن بودم صدام نمیکنند.وقتی هم درس میخوندم اینقدر "خانم ما" "خانم ما" میکردم که هفته بعدش درس نخونم. اون روزا فکر میکردم زنگ تفریح حکم سرنوشت ماست مخصوصا وقتی معلم میخواست مشق ها را ببینه یا درس بپرسه. اون روزا وقتی یکی از من درس میپرسید با حالت حق به جانب میگفتم بگم؟ یه فرصتی بود برای فکر کردن من و یه فرصتی برای کسی که درس میپرسید که مثلا فکر کنه من درس بلدم و بگه نه و یه سوال دیگه بپرسه! شاید امسال آخرین مهری باشه که بوی ماه مدرسه را حس میکنم ولی مسیر زندگی پر از درسهایی برای یاد گرفتن هست...خدا قول بده این کلاس درس زنگ تفریح هم داشته باشه... موضوعات مرتبط: داستان های من [ جمعه 15 مهر1390 ] [ 7:48 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
من به اندازه قورت دادن یه انجیر
آلزایمر دارم! موضوعات مرتبط: شعر ها و قطعات ادبی من، داستان های من، از ذهن من تا ورق [ پنجشنبه 31 شهریور1390 ] [ 7:55 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
جمع دو بردار حتما یک بردار هست،که بردار حاصل هم اندازه با ماتریسهای تشکیل دهنده آن است.
این نظریه در مورد حیوانات هم برقرار هست.مثلا اگر دو خوک با هم ازدواج کنند فرزندشون 100% خوک هست. ولی در مورد آدمها اینطور نیست.یعنی ممکنه دو انسان با هم ازدواج کنند بچه شون یا خوک بشه یا انسان.پس آدمها بردار نیستند!موضوعات مرتبط: داستان های من، مثالهایی برای فهم بیشتر [ جمعه 31 تیر1390 ] [ 9:44 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
ما از فرهنگستان لغت فارسی خواهشمندیم لغت ترشیده را دیگه د مده و بی ربط اعلام کنه.در عوض دو لغت دیگر را به این فرهنگستان پیشنهاد میدهیم:
یک:از آنجایی که مادرهای امروزی دیگه دخترهاشون را مربا میندازن یعنی با شیرینی مصنوعی دخترهای ترش رو را شیرین میکنند.بر همین اساس ما نام مربا را پیشنهاد میدهیم.اصلا خرما به اون شیرینی هم یه روز ترش میشه! دو:دیگر لغت پیشنهادی دیگر ما به جای این واژه لواشک هست.دلیل پیشنهاد این واژه این هست که این دخترای این دور و زمونه اینقدر لاغرن که انگار لواشک هستند.این لغت ترشیدگی مال اون زمانی بود که دخترا اندازه یه کوزه ترشی بودن نه حالا که اینقدر فلت شدن! متذکر بشم که دوستان حق دارند فقط و فقط یکی از دو لغت پیشنهادی را انتخاب کنند.اگر هم لغت دیگری پیشنهاد دارید با ذکر استنباط حق شما محفوظ. پاپستی:نوشتن این مطلب اتفاقی بوده و قصد توهین به هیچ کس نداشتم.در ضمن من خودم هم یه مجردم.پس به دل نگیریم! موضوعات مرتبط: از ذهن من تا ورق [ پنجشنبه 16 تیر1390 ] [ 6:40 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
معلم درس زبان میخواست مثالی بزنه تا بچه ها معنی های دیگر لغت Spoil را متوجه بشن.رو کرد به بچه و گفت:You are spoiled girls دخترها چشمهاشون گرد شد! موضوعات مرتبط: داستان های من، مثالهایی برای فهم بیشتر [ پنجشنبه 9 تیر1390 ] [ 1:22 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
با کارهاش دیگه داشت تو اعصابم قدم میزد.این کارش را دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم:ترانه زشته بیا پایین.
شب وقتی مامانم به مامانش زنگ زد مامانش با ناراحتی گفت:دریا به ترانه گفت زشت! موضوعات مرتبط: داستان های من، کودکانه های من [ پنجشنبه 29 اردیبهشت1390 ] [ 9:52 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
ناراحت از دعوای دیروز زنگ زد خونه.
ـ سلام عسلم!مامان خونه هست؟! ـ شلام بابایی......ا ا ا نه دندونش اوف شد......بعدش بعدش..... دکتر رفته اسباب کشی. موضوعات مرتبط: داستان های من، کودکانه های من [ دوشنبه 12 اردیبهشت1390 ] [ 8:4 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
جاده ایی که چند بار رفته باشی میتونی جاهایی از مسیر را که دوست داری بیدار بشی و اطراف را نگاه کنی و ازشون عکس بگیری و جاهایی که پر پیچ و خمه چشماتو میبندی ،ولی من اولین باری هست که زندگی میکنم نمیدونم کجا چشمامو ببندم و کجا چشمامو باز کنم.
چشمهایم را میبندم چون هنوز بهت اعتماد دارم فقط وقتی دوباره چشمامو باز میکنم که به جاهای قشنگ جاده رسیده باشم.بیدارم کنی هاااا منو یادت نره یه وقت خوابم بره:* موضوعات مرتبط: شعر ها و قطعات ادبی من، از ذهن من تا ورق [ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 4:14 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
چرا زمستونا فکر میکنیم هر چقدر دستمون را بیشتر فشار بدیم تو جیبمون بیشتر گرم میشیم؟در حالیکه نتیجه ایی جز سوراخ شدن جیب و رفتن پول و موبایلت توی لباس زمستونه نداره تازه بدشانسی وقتیه که آستر نداشته باشه!
موضوعات مرتبط: از ذهن من تا ورق [ چهارشنبه 13 بهمن1389 ] [ 0:33 قبل از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||