تبليغاتX
دست نوشته های یک غریب آشنا
- صبح بود تو مسیر دانشگاه بودم که چند نفری جلوی من ظاهر شدن،من را بردن جایی که اسمش تعمیرگاه بود.پاهایم را قطع کردن و دو تا پای شیشه ایی به جای پاهایم قرار دادن.

- در حال نوشتن داستانی از شکنجه های زندانیان بودم که دوباره به تعمیرگاه احضار شدم، دستهایم را جدا کردند و دو تا دست خمیری گذاشتن.اوایل حس قلقلک دهنده ایی به من دست داده بود ولی به مرور که دستهام خشک شدن حسی مثل حس گرفتن عضلات یا خواب رفتن دستهام داشتم.ناهید برای همین قصه هایم را برای تو دیکته میکردم.

- وقتی جلوی چشمانم صحنه خون ریختن از دهن یک دختر را دیدم زیر لب ذکر خدا میکردم و درخواست کمک میکردم که سر از جایی در آوردم که دیدم زبونم را کشیدن و به جای آن تکه ایی خمیر بازی صورتی گذاشتن.زبونم سنگین شده برای صحبت.

- مشغول تحقیق راجع به موضوعی بودم که ناچارا باید به کتابهای رشته "الهیات"مراجعه میکردم.این دفعه آقایی با دست چپ کتاب را از دست من کشید و گفت که این کتابها باید مورد تجدید نظر مجدد قرار گرفته شود.چشم هایم در آورد و در عوض 2 تا تیله که همه میگن قرمزه گذاشت.ناهید چشم قرمز به من میاد؟

- آخرین باری که تعمیرگاه رفتم هین چند وقت پیش بود،همه تعمیرکارها بودن،از صداهاشون میشد تشخیصشون داد.یکی بود که میگفت من دکتر هستم و دوای کار همه این بچه های این مدلی پیش منه!سرم را باز کردن.یکی میگفت خاک اره خوبه؟دکتر گفت:نه گرونه الان اوضاع اقتصادی خرابه.اون یکی میگفت کاموا چطوره؟دکتر گفت:نه روان پریش میشه.اصلا ممکنه فکری بشه که چرا اینطوری شدم.شما با قاشق اون خاکستری لعنتی را در بیار بعد هم سرشو پیچ و مهره کن سر جاش.اون دو تا سوراخ دو طرف سرش را هم پر کن که بیگانگان قصد بر هم زدن آرامش این جوان ما را نداشته باشند.

+ امضاء شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 3:9 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

من از جهانی دگرم من از جهانی دگرم             ساقـی از ایـن عالـم واهی رهـایـم کـن

رهـــــایـــــــــم کـــــن

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

تـو را اینجـا بـه صدهـا رنگ مـی جوینـد             تــو را بـا حیلــه و نیــرنـگ مـی جـوینــد

تـو را با نیـزه هــا در جنگ مــی جوینـد              تــو را اینجا بـه گرد سنگ مـی جـوینــد

تـو جــــــان مـــــی بخشـــی و اینجـــــا             بـــه فتـــوای تــو می گیرنـد جــان از مــا

نمیدانم کی ام من نمیدانم کی ام من              آدمــم روحـم خـدایـم یــا کــه شیطانـم

تو با خود آشنایم کن 

اگــــــــــر روح خـــــداونــــــدی               دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم خـدا اینجاست               خـدا در قـلب انسان هـاست

بـه خـود آی تــا کـه دریــابــی               خـدا در خـویشتـن پیـداسـت 

همـای از دست ایــن عـالـم

پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم همایم کن 

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

مـن از جهانی دگـرم 

برای گوش دادن:« شعر  و آهنگ از همای »

 برگرفته از سایت"پرواز همای"

+ امضاء شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 6:34 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

بادی در سلول پیچید و لرزی به تنم انداخت.عطسه ام گرفت.اَ..پچی!صداهای مبهمی از ته راهرو میشنیدم.

نگهبان اولی: بیداره!

نگهبان دومی : از کدوم سلول بود؟

نگهبان اولی با نوک تفنگ به در فلزی زد و گفت:همینه!آخرای حبسشه.گنگه حرف نمیزنه!

خودمو جمع و جور کردم. نوری داخل سلول انداخت و سلول را براندازی کرد.بادی در گلو انداخت و با صدای خشن گفت:دِ کپتو بذار!کاری نکن روزای آخر از هم خاطره بد داشته باشیم.

صدای پاها را میشمردم فهمیدم یکی از نگهبان ها رفته ولی یکشون مونده بود.

چشمام تو تاریکی الکی می تابید بوی سیگار میومد.کم کم به" آزادی" نزدیک میشدم میخواستم بهش فکر کنم اینکه ازش چی میخوام، چند دقیقه ایی بیشتر طول نکشید که نگهبان عصبانی شد و با پوتین هاش محکم به در زد و دریچه را باز کرد و 2 گلوله ناشیانه به سمت سرم زد.

من مُردم!خدا چرا مُردم؟

اندیشه ایی از یک بزرگ:ذهن یک فرد متعصب همچون مردمک چشم است، هرچه بیشتر نور بر آن بتابانید تنگ تر خواهد شد(الیور وندل هولمز)

+ امضاء شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:2 AM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

 دخترم ایران کم کم راه رفتن داشت از یادش میرفت.نه اینکه نخواد،گاهی اوقات چهار دست و پا راه میرفت.هر وقت هم که چهار دست و پا راه میرفت عروسکهای سر راهشو فقط نگاهی میکرد،باهاشون بازی میکرد و در نهایت بی تفاوت از کنارشون میگذشت.

گاهی اوقات به راه رفتن دیگران با دقت نگاه میکرد و با نگاه ملتمسانه ایی از من میپرسید چرا من نمیتونم؟دوست داشتم که اطرافیان به دیده بهتر بهش نگاه کنن و باهاش دوست باشن چون واقعا با هوش بود و نمیخواستم هوش وذکاوتش پشت این راه نرفتن پنهان بشه.

دیدم خیلی داره به دخترم نزدیک میشه.زیاد کاری باهاش نداشتم نمیخواستم حرمت سن و سالش را بشکنم.ایران هم دوستش داشت ولی گاهی اوقات که دیوانه وار ایران را اذیت میکرد ایران اخم میکرد ولی چیزی نمیگفت و فقط ازش دور میشد.

همه دور هم جمع بودیم و طبق معمول داشت با ایران بازی میکرد، دو تا عروسک دستش بود،به حساب اینکه طبق معمول میخواد با ایران بازی بکنه یا میخواست ایران را راه بندازه نزدیک نشدم.فقط تماشا میکردم.دوتا عروسک را بالای سر ایران گرفت.ایران بلند شد،خندید،ایران هم خندید.خنده های ایران فرق داشت دیگه داشت به قهقه تبدیل میشد به امید اینکه عروسک خوشگل سخنگو را به چنگ بیاره.ایران دستشو بالا برد انگشتش به عروسک سخنگو خورد ولی عروسک را بالا برد که دست ایران بهش نخوره ایران فورا خورد زمین!از یه ارتفاع زیاد.بالای سر ایران رفت خواست دلشو بدست بیاره عروسک ساده را داد دست ایران.با لبخند و خیلی عادی انگار که نه انگار ایران داره از درد پا جیغ میزنه گفت : بیا اینم مال تو،خودت انتخاب کردی بهش چنگ زدی.

پا وبلاگی:تصحیح شده در ساعت ۲۳:۳۰چهارشنبه .

+ امضاء شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 4:3 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

اینجا ایران است،ساعت 7 صدای بوق بوق و راه افتاد کاروانهای شادی شروع میشه.هیاهوهایی که جز بوق ماشین و داد و فریاد و بزن برقص نیست.بعضی بدون بحث و گفتمان و تحقیقی در مورد مواضع هر کدام از این کاندیداها بیرون میان جیغ میزنن،بوغ میزنن.شادی به سبک ایرانی شاید هم تخلیه انرژی!ولی هرچه هست در خور و شایسته فرهنگ ایرانی وانتخاباتی نیست.در این انتخابات یاد گرفتیم که انگشت تو چشم همدیگه کنیم و عقایدمون را تو سر همدیگه بکوبیم نه اینکه با یکدیگر به یک بحث نتیجه دار دعوت کنیم همیشه آخرش ختم میشه موسی به دین خود و عیسی به دین خود،یاد گرفتیم هر وقت بزرگتری خواست صحبت کند قبل گفتن کلمه ایی به خاطر نبوغی که داریم حرف گوینده را تشخیص بدهیم و پیش دستی کنیم و شروع به سر دادن شعار دروغه دروغه بکنیم و خلاصه اگه کسی بهت پوستر،پرچم و یا دستبندی تعارف کرد دو دیده را ببندی بر روی حقایق و بی فکری را با تقدیر گره بزنی.انتظار داشتم بزرگترها و جوونها محافلی برگزار میکردند برای قانع کردن و به اشتراک گذاشتن تجاربشون و بدون جانب داری از کاندیدای خاصی با هم گفتگو میکردند.

خواه نا خواه یکی از این 4 میم یعنی آقایان :مهدی کروبی،میر حیسن موسوی،محسن رضایی و محمود احمدی نژاد.رئیس جمهور و نماینده ایران خواهد شد(اسامی به ترتیب سن گفته شده).4 میمی که درست موقع انتخابات هر چی پرونده خاک خورده بود از گنجه ها در آوردند تا عین صداقت،شجاعت  خود را ثابت کنند ولی فکر میکنم تنها ضرری که داشت این بود که خاک این پرونده ها تو چشم مردم رفت و عده ایی را گمراه کرد و یقینا برای برای عده ایی سود خواهد داشت.

پاوبلاگی 1:داوطلبین عزیز توجه داشته باشند که نام این حکومت "جمهوری اسلامی" است و در قانون اساسی غیر قابل تغییر است.جمهوریت که تا حدی واضح است فقط از یه عده تعجب میکنم که ادعای روشن فکری میکنند حجاب بر میدارند و میرقصند و شعارهایی با مضمون با روسری  و بی روسری شدن میدهند.کدام کاندیدا وعده دروغین برداشتن حجاب و آزادی بعد از 9 شب را داده؟جدا اگر کاندیدایی جرات گفتن چنین حرفی را داشته فیلمشو بفرستید ما هم ببنیم.در ضمن اشتباه نشود که ما با نیروی انتظامی  در سطح شهر مخالف نیستیم.ما از نیرویی انتظامی که حامی جان و حریم مردم باشه استقبال میکنیم ولی نه برای به قول آقای احمدی نژاد دو شاخه مویی که جوون میخواد چطور بذاره و دولت نمیذاره.ما حافظمون قویه!حتی حافظمان  هم قویه در مورد نامه آرزو قنبری دختري که در دیدار با آقای رئیس جمهور روي صندلي خودش نشسته بود !

پاوبلاگی 2:توصیه میکنم حتما قبل از انتخابات آهنگ "تصمیم" ابی را ببنید.

+ امضاء شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 11:40 AM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

به دسته کلیدی که در دستانت داری نگاه کن

چند کلید داری؟کلیدهایی محکم!

که برای شروع و ادامه راه به قدری محکم باشد!

حتما دسته کلیدی در دست داری!

کافیست دقیق تر شوی!

اردیبهشت 85

پاوبلاگی1:مراجعه شود به پاوبلاگی قبلی!

پاوبلاگی2:چند روز پیش سالنامه هایی که در دوران جوانی(!) مینوشتم را نگاهی میکردم تا از لابلای دست نوشته ها چیزی مناسب برای اولین همایش امسال حوزه هنری پیدا کنم،داستانهایی خوندم که برای خودم تازگی داشتن ولی چیزی که بیشتر از همه اعصابم را خورد کرد جملات ناتمامی بود که هر وقت داستانی به ذهنم می آمد ولی وقتشو نداشتم ،شخصیتها و یک نمای کلی از داستان مینوشتم ولی حالا بعد سه چهار اصلا یادم نمیاد که چی میخواستم بنویسم!

پاوبلاگی3:یکی از داستان هام در کتاب "مجموعه این روشنایی نزدیک" (دایره المعارف داستان نویسان جوان) توسط انتشارات سخن گستر-ناشر برتر سالهای۸۵و۸۷- چاپ رسیده.این کتاب در نمایشگاه کتاب امسال رونمایی شد و گردآورنده این کتاب هم آقای محسن سراجی هستند.

+ امضاء شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 2:6 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

میخوابم ،بیدار میشم

میخوابم ،بیدار میشم

میخوابم ولی این دفعه راستکی بیدار میشم!

حسش میکنم

یادش میگیرم

میشناسمش

نه!!!

کافر شدی دخترک؟راهی بس دراز است.

او مرا میشناسد

عاشقش هستم ولی نمیشناسمش

با علامت سوال بزرگ مینویسم

چرا من را دوست داری؟؟؟

پاوبلاگی:اینها فقط جملات پراکنده ایی هستند که در حوزه هیچ گونه از انواع شعر نمگنجد.

+ امضاء شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 7:39 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

اوایل سپتامبر که هم اتاقیش شدم فکر میکردم دیونه است آخه خیلی گوشه گیر بود و بعضی اوقات که دندون درد میگرفت با خودش حرف میزد.هر حرفی را باید دوبار تکرار میکردی.بار اول جوابت "چی؟یه بار دیگه بگو"بود.بار دوم هم که تو تخم چشمات زل میزد و انگار کل ذاتتو با این نگاهش میریخت بیرون و لباشو کج میکرد و با یه جواب کوتاه که با" فکر کنم شروع میشد"اونم به صرف اینکه حرف زدن و ادای لغات فارسی یادش نره.موقع فکر کردن با نوک موهاش بازی میکرد.هر وقت هم که جدول حل میکرد اگه به جواب درست میرسید نوک یکی از موهاشو میچید،برای همین همیشه موهاش ژولیده بود.این دفعه بدجور تو فکر بود.یکی دو ساعتی زیر نظر داشتمش نوک موهاشو میخورد.عصبیم کرد،گفتم:

-سوالش چیه؟

-چی؟

 -بگو شاید کمکت کنم.

 -.فکر میکنم نمیتونی جواب بدی،در گنچینه لغات تو تعریف نشده آخه من که از بچگی اینجا بودم نمیتونم جواب بدم انوقت تو که تازه از ایران اومدی ...ببین اگه بخوایم به لحاظ ساختارها و لایه های....

-بسه بسه نمیخواد از این حرفای قلمبه سلمبه تحویلم بدی.بلد نبودم میگم بلد نیستم.

-OK،بچه ایی که هیچ کس تقبل پدر و مادری آن را نمی کند.اولش"P"و ۷ حرفیه.

روزجشن فارغ التحصیلی من و سارا بود.قرار گذاشته بودیم با هم تا دانشگاه پیاده بریم و آخرین روزا را با هم خوش باشیم.فکر میکردم از ذوق زیاده که دانشجوی نمره "A" دانشگاه تا صبح خوابش نمیره و مدام داره جدول حل میکنه.آره بالاخره اون لغت۷ حرفی را پیدا کرد ولی وقتی فهمید همون چیزی بوده که خودش دنبالش بوده تنها چیزی که آرومش کرد ۲۵ تا قرص "دیازپام" به اندازه ۲۵ سال زندگی بیهوده بود.

پا وبلاگی:سال قبل مانی داستانی تحت عنوان فانتزی در کافی‌شاپ  را نوشت و من هم جوابیه ایی برای این پست نوشتم تحت عنوان جوابیه فانتزی در کافی شاپ و در آخر هم حامد با فضایی متفاوت پستی تحت عنوان باز هم در کافی شاپ ! را نوشته.چه قصه بلندی شده این کافی شاپ رفتن!

+ امضاء شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 9:44 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار

دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست

وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

                                      دیوان شمس(غزلیات)

+ امضاء شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 7:45 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

ای خدای بزرگ به من بیاموز که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن دیگری قضاوت کنم،قدری با کفش های او راه بروم...

سالی 

         اول از همه همراه با صبر  

                   دوم همراه سلامتی

                             و در آخر احساس مفید بودن برای همه ایرانیان آرزومندم.

 

+ امضاء شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 3:35 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

موبایل وسیله ایی که امکان ارتباط با شما در هر نقطه و هر زمان را فراهم می کند!

اگه خاموش باشه طلب کار پیدا میکنی که چرا خاموشش کردی ؟و اگه خدایی نکرده شماره خونه را به یکی دو نفر هم داده باشی ظرف یکی دو روز بعد از خاموشی شمارت پخش میشه.اگه سایلنت باشه و نتونی جوابشو بدی فردا با قهر جواب سلامتو میدن.به نوعی یه جور تعهد داری نسبت به همه کسایی که شماره را بهشون دادی.نمیدونم همه جا اینجور هست یا نه ولی وقت امتحانات و جزوه و کتاب خواستن هاست که ناهید جون ناهید جون داغ میشه.خیلی بده که اطرافیانت به چشم ابزار و کار راه انداز بهت نگاه کنن و تو هیچ وقت نتونی بهشون نه بگی و تو رودرواسی گیر کنی.

خراب کردن همه بافته های یکنفر خیلی آسونه مخصوصا اگر اینکه ببینی داره ازت جلو میزنه،ولی به این حسادته و حتما جوابی هم داره.تو دانشگاه خیلی زود خرابت میکنن.به یه چیزی معروفت میکنن.چیزی که این ترم به من ثابت شد اینکه حتی اگه سرت تو کار خودت باشه و کاری به کار کسی نداشته باشی دشمن پیدا میکنی،نمیدونستم موبایل خاموش کردن هم جرمه!!!یه چیز دیگه که متوجه شدم اینکه آمار رسمی و دقیقی هم نباید از خودت به جا بذاری.هر چند من خودم اینجور نیستم و نمیتونم دروغ بگم یا یه چیزی بپرونم ولی دیگه این ترم قول دادم به خودم که هر کس پرسید چند واحد گرفتی و چه کار کردی بگم نمیدونم.نمیدونم چه مشکلی ازشون حل میشه که میخوان بدونن چند واحد پاس کردم و چند شدم من خودم به شخصه از اون دسته هستم که اولین سوال را نمیکنم،چون برام مهم نیست کی چی شده و چیکار کرده.نمیدونم بعضیها با وجود این همه مشغلات فکری میخوان بار مشکلات من را هم به دوش بکشن!؟به خدا من راضی نیستم یه بخشی از ذهنتونو به من اختصاص بدید،همین که بتونید بخشی از مشکلات خودتونو حل کنید و سرتون به کار خودتون باشه برای من یه دنیا ارزش داره!

این قانون کلی زندگی ما ایرانی ها است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است،تا ساکت است مورد تعظیم است؛اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت،نه تنها کسی کمکش نمیکنه،بلکه سنگ است که به طرفش پرتاب میشود و این نشانه یک جامعه مرده است.این جمله از کتاب احیای تفکر اسلامی نوشته استاد مطهری بود.

+ امضاء شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 12:25 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

صدای خندشون کافی شاپ را پر کرده بود.علی در حالیکه فنجونهای قهوه را کنار میزد تا یه جایی برای لپ تاپش باز کنه و عکس های  رژینا را نشون بچه ها بده، میگفت ببین چقدر ساده است هر روز برام یه عکس  میده،حتی باباش هم راضی شده و حتی یه بار هم باهام صحبت کرد،ولی ای دل غافل که من پامو گذاشتم اونجا تا گرین کارتم درست شد دیگه رژینایی نمیشناسم و رپَتی پتو..

امید یکی پشت کم کیوان زد و گفت خوش به حال بعضیها که هیچی کادو نمیدن ولی ساعت تیسوت روز ولنتاین هدیه میگیرن، کیوان یه نیش خندی زدی و چشماش برقی زد، گفت امسال قبل از ولنتاین تمومش میکنم و...

سجاد مثل اینکه برق 3 فاز بهش وصل کرده باشن گفت کیوان! این نامردیه،این جواب اون همه خوبیهاشه؟از حق نگذریم از وقتی باهات دوست شده برات کم نذاشته.من که نازنینمو حتی اگه تو گوشمم هم بزنه دوستش دارم!

سروش که داشت با حلقه ایی که مثلا برای نشون شدنشون برای همدیگه بود بازی میکرد گفت من فقط عاشق چشمهاشم و دیونه اندامش.اخلاق که نداره ولی خوب برای اینکه دست خالی تو مهونی و خیابون نری و رو کم کنی بد نیست.بدجور تریپ ازدواجه ولی من که هنوز بچگی هامو نکردم.نه بچه ها؟

امید با اعتماد به نفس کامل تکیه داد به صندلی و با ریلکسی تمام گفت خودم خوبم همشونو در آن واحد دارم.تازه تجربه کردم اینجور بهتره چون هر کدوم سعی میکنن بهترین باشن.رقابت بچه ها ،رقابت!

قاه قاه قاه.........

پاوبلاگی: همونطور که قول نوشتن این جوابیه را سال گذشته به مانی داده بودم.بالاخره به مناسبتی تونستم بنویسم!

کافی شاپ دخترونه را هم میتونید در پست فانتزی در کافی شاپ بخونید.

+ امضاء شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 1:9 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

ای کاش اینقدر بینش داشتی که ذات آدمی را میدیدی نه اینکه با اندازه مانتو به ذات آدما پی میبردی.این شاید ناشی از کوته بینی بعضی هاست.( در جواب حراست دانشگاه نجف آباد که باعث شد کلاس مغناطیسم دیر برسم.)

ای کاش حداقل اینقدر قدرت تفکر داشتی که بفهمی چی میگی و به کی میگی.یادمه تابستون یه مانتوی نسبتا گشاد تا زیر زانو میپوشیدم ولی بعد یکی دو هفته خانوم خانوما یادش اومد که بگه بیا دخترم این مانتوت خیلی خوبه بلنده،مشکیه ولی فقط این توری که لبه ی آستینشه مثل لباس خوابه!!این بدترین توهین به یک دخترِ که میاد دانشگاه.یعنی تو با قصد و غرضی با این مانتو میای دانشگاه.

 

+ امضاء شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 1:5 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

اوه اوه چه گرد و خاکی این غریب آشنا را گرفته.

امروز آخرین امتحان را دادم و دو هفته وقت دارم دستی به سر روی این غریبه بکشم!

پا وبلاگی:با تشکر از دوستان و همراهانی که در این مدت هم که نبودم

تشریف میاورند ولی دریغ از یک دستنوشتی از من!!

+ امضاء شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 3:28 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

۱۳ آذر در راه است ما چه کردیم برای این روز؟

آیا روزی این نگرانی را به دل راه دادیم که استعدادی پشت پنجره هست ولی جامعه اون را ناتوان کرده؟

دوباره ها دوباره  ولی کی حرف تازه داره!!؟؟

شما در پایان این دوره ریاست جمهوری به کدام اهداف و مطالباتی که در پی آنها بودید رسیدید؟

آقاي رئيس جمهور فقط يك سال فرصت داريد.

 

دستتو بذار تو دستم

                 آری نازنینم این تفاوتهای ظاهری نمیتونه ما را از هم جدا کنه!!

اسمشو نذار محکومیت

                شاید دلیلیه واسه نزدیکی به خدا

شایدم بهونه ایی برای نجوای شبانه به خدا!!

 

خوبه که یه باره دیگه نامه آرزو قنبری را به رئیس جمهور مرور کنیم.

« سلام آقاي رييس جمهور »

… لطفاً صبر كنيد ! مي‌دانم عجله داريد و با سرعت از پله‌ها بالا مي‌رويد ،‌ولي خواهش مي كنم ! لطفاً‌ بياييد پايين با شما حرف دارم . مي‌خواهم چيزي بگويم ، پيش از رسيدن به آخرين پله ـ 27 ام خرداد را مي‌گويم مي‌تواند براي شما و حتي من اولين پله باشد .

من خواب ديده‌ام

خواب ديدم من با صندلي چرخدارم به يك جلسه دعوت شدم . شما هم آنجا بوديد . بله شما قرار بود رييس جمهور شويد . جوانان ديگري هم آنجا بودند . بحث داغ بود . بحث مطالبات اجتماعي … و شما هم يك Lap top گذاشته بوديد روي پاهاي‌تان و هر آنچه كه آن جوانها مي‌گفتند سريع Save مي‌كرديد تا بعد از 27 خرداد يادتان نرود .

نسل سومي‌ها فرياد مي‌زدند : « ما مي‌خواهيم در يك دنياي واقعي زندگي كنيم » دغدغه حجاب داشتن يا نداشتن ،‌خنديدن يا نخنديدن ،‌اختلاف نسل‌ها ، نسل اول ، دوم ،‌سوم ! .. همه حرف زدند بعد به من نگاه كردند . من هم به آنها نگاه كردم . من روي صندلي خودم بودم . آنها روي صندلي‌هاي شما مهمان بودند .

پرسيدند :‌شما خانم ! نسل چندمي هستيد ؟

گفتم :‌ نمي دانم ،‌اما نه انقلاب ديده‌ام و نه در جنگ شركت كرده‌ام .

گفتند :  تو ديگر چطور نسل سومي هستي ؟ سكوت كرده‌اي ! دغدغه نداري ؟!

گفتم :‌احتمالاً من نسل سومي با نيازهاي خاص هستم .

گفتند :‌« بحث منحرف مي‌شود » نگذاشتند حرفهاي مرا Save كنيد . آقاي رييس جمهور من دلم گرفت . مي إانيد من هم مي‌فهميدم وبلاگ نويسي در دنياي مجازي امروز چه جذابيت‌هايي دارد . مي‌دانستم سانسور شاهكارهاي ادبي و سينمايي را بي‌ارزش مي‌كند . فهميدم … مي‌دانستم .. اما درد من اين بود كه خودم سانسور شده بودم . مرا در همه جاي اين شهر سانسور كرده بودند .

« من خواب ديدم … »

… نگذاشتند من چيزي بگويم . شما يك دفعه عصباني شديد هر آنچه آنها گفته بودند delete كرديد تريبون را سپرديد به من و گفتيتد : « يك فايل باز كرده‌ام به نام مطالبات اجتماعي دختري كه روي صندلي خودش نشسته »

و من گفتم : « سلام آقاي رييس جمهور . من روي صندلي چرخ‌دار زندگي مي‌كنم دوستاني دارم كه آنها هم صندلي‌هاي‌شان چرخ دارد . دوستهاي ديگري دارم كه عصا دارند . بعضي دوستهايم چشم ندارند . بعضي‌هاشان گوش و بعضي زبان … آقاي رييس جمهور ما تا پارسال هيچ چيز براي خودمان نداشتيم . اما يك دفعه بعد از سالها زندگي و زنده بودن در سانزدهم ارديبهشت سال 83 داراي خيلي چيزها شديم . بالاخره نماينده‌هاي ما براي ما هم قانون نوشتند . اسم قانون ما كه 16 ماده دارد . « قانون جامع حمايت از حقوق معلولان » است . از بعد از آن روز است كه گاهي فكر مي‌كنيم احتمالاً ما هم مثل آدمهاي ديگر ،‌آدميم … آقاي رييس جمهور ! در اين قانون تمام آرزوهاي ما نوشته شده است . اول از همه اينكه اسم ما هم مي‌تواند شهروند باشد و ما شهروندها ،‌حقوق شهروندي داريم .

اگر اين آرزوها روزي رعايت شوند ، خانه‌ها ، ساختمان‌ها و كليه اماكن عمومي ، شبيه مدينه فاضله مي‌شوند . پله نداشتن حق ما خواهد شد ما از 100% سه درصد حق كاركردن خواهيم داشت ديگر در هيچ اداره و شركتي نمي‌پرند « چه چيزهايي نداريد ؟‌»‌بالاخره روزي از ما هم اول مي‌پرسند :‌«‌چند كلاس سواد داري و چقدر عرضه ؟!» پياده‌روها مثل بهشت خواهند شد آن قدر عريض مي‌شوند كه براي همه جا هست و ديگر هيچ كس قيافه‌اش را با ديدن ما كج نخواهد كرد وسايل نقليه عمومي براي ما هم جا خواهند داشت . ما هم بليط اتوبوس مي‌خريم و بي‌شخصيت ار دنيا نمي‌رويم !… )

آقاي رييس جمهور ،‌همه چيز را برای‌تان تعريف كردم و شما هم به شكل ناباورانه‌اي پرسيديد :‌« آرزوهاي شما همين است ؟!»

نمي دانم چه شد فقط يادم مي‌آيد كه انگار صندوق ويژه‌اي را براي گرفتن رأي آوردند و من همانجا از خواب پريدم .

از آن روز به بعد كاملاً‌افسرده‌ام . همه چيز را در آن خواب به يادماندني گفتم اما يادم رفت كه بگويم يك سال از تصويب آرزوهاي ما در قالب آن قانون 16 ماده‌اي گذشته و ما نگرانيم كه لابه لاي گرد و خاك‌ها ،‌غبار فراموشي بر آنها بنشيند .

آقاي رييس جمهور !

پيش از رسيدن به آخرين پله ـ‌27ام خرداد ـ‌يادتان نرود من يك نسل سومي هستم با نيازهاي خاص ،‌روي صندلي چرخدارم .

آرزو قنبري ۲۸/۴/۸۴

برگرفته از همشهري آنلاين

اینجا هم دلنامه ایی هست از بچه های باور

+ امضاء شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 1:31 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

وقتي نميتونم بنويسم احساس ميكنم لحظه ها،ثانيه ها ميخوان منو سانسور كنن.ميخوان وجود منو انكار كنن.

و تهاجم افكار من ولي دريغ از قلم و كاغذ.

پاوبلاگي:اينكه نوشتم به خاطر اين بود كه چند وقتي هست كه يه داستان تو ذهنم داره رشد ميكنه ولي به خاطر ميانترم ها ،مجبورم بزنم تو سرش و بي خيالش بشم.جسته گريخته يه نكته هايي را ازش مينويسم تا ماهيت داستان يادم نره.طبق معمول دقيقه نودي هستم و مطمئنم به اين فراخوان نميرسم.

+ امضاء شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 8:34 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

سكوت،

             سرشار از ناگفته هاست....

+ امضاء شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 11:20 AM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود :

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید.کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید .

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

                                                            *****

حالا اگه شما بوديد كدام را انتخاب ميكرديد؟

برگرفته از ايميل هاي ارسالي به گروه باور

+ امضاء شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 12:31 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

در داستان نويسي وقتي صحنه ايي را ميخواهيد براي خواننده توصيف كنيد بايد دقيقا خودتونو در شرايط داستاني قرار دهيد چه بسا يك توصيف اشتباه لغزشي براي نويسنده محسوب بشه،حال اين بحث در فيلم سازي گسترده تر ميشه چون مخاطب شما از طريق شنيداري و ديداري با شما همراه هست.پس فيلمساز و بازيگر به نوعي مسئولند تا بيينده را در شرايط داستاني قرار دهند.

نميدونم تا به حال به فيلم هاي توليد داخل توجه كرديد كه در مضمون و محتواي آنها رنگي از محبت و صلح پيدا نميشه.هميشه با اين سكانس شروع ميشه كه برادر ميگه نه،من ٣٠ ساله با خواهرم قهرم ديگه نميخوام خواهرم باشه و.....يعني بزرگترين افتخارشون همينه و بيشتر ترويج اينجور مسائله.من اين موضوع را انكار نميكنم كه اصلا اينجور كدورتها وجود نداره ولي اين را هم خوبه در نظر بگيريم كه وقتي براي خانواده ايي خصومتي پيش بياد،وقتي رايج شده كه فاميل تا چندين سال با هم قهر باشند،شخص هم خودشو تنها نميبنه و حساب اين را ميكنه كه حتما بودن افرادي كه اين قهر و كدورت براشون پيش اومده كه فيلمي بر اين اساس ساخته شده،در واقع بايد قبول كنيم كه ناخودآگاه در جامعه تاثيرشو ميذاره.

مصنوعي بازي كردن و بي حس بودن پدر به دختر و مادر به پسر كه در اين فيلم ها غوغا ميكنه.قصد محكوم كردن و يك فيلم به نوعي را ندارم ولي براي مثال سريالي كه تحت عنوان "اغما" پخش ميشد ،يكي از قسمت هاي فيلم اينجور بود كه الياس دكتر را تهديد ميكنه،دكتر هم از ترس اينكه اين الياس بلايي سر دخترش نياره فورا خودشو به آپارتماني كه دخترش اين مدته تنها در آپارتمان زندگي ميكرد ميرسونه،ولي وقتي ديد حال دخترش خوبه فقط به حالت شوك ايستاد و بعد روي زمين نشست در صورتي كه اگر هر پدر ديگه ايي بود حتما دخترشو بغل ميكرد و ميبوسيدش و نگاهش ميكرد ولي در هيچ كدوم از فيلم اثري از اين انتقال حس ديده نميشه، بايد آگاه بود كه متاسفانه اين فقدان محبت در فيلمها در عده ايي تاثير ناخودآگاه خواهد گذاشت.

نكته ديگري كه در اين فيلم ها به چشم ميخوره تصويري از خانواده هاي اشرافيه  كه از معنويت و انسانيت چيزي نميدانند و غرق در لذت هستند و هميشه بدترين بلاها سرشون مياد و... آخر فيلم هم سرشون به سنگ ميخوره و توبه ميكنند.چند تايي ماشين مدل بالا، خونه ويلايي دوبلكس فول فرنيچر چند تا خدم  و حشم كارهاي خونه را ميكنن و...خانوم خونه هم تو خونه خودش يك شال كه تا سر زانوهاشه سرشه ،نميدونم براي كي؟ شوهرش يا درو  ديوار و معمولا هم اون خانومه يك عدد هوو داره.

خلاصه تصويري از تجملاتي  كه نميدونم چند درصد مردم ايران اين سبك زندگي را دارند.

البته نقش داستانيت را نميشه انكار كرد ولي قبول كنيم كه يكي از وظايف فيلم همين انتقال حس هست وگرنه اگر به صورت كتاب چاپ و در اختيار مخاطبين قرار بگيره خيلي سر سنگينتره لااقل از اين قسمت بازي كردن دو نامحرم با همديگه معاف ميشن!!!

 

+ امضاء شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 10:13 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin |

 

الهي كه اين سفره محفوظ باشد.

آمين

هميشه پر از نعمت و نور باشد.

آمين

ِز زند زمان و  ِز آفات دهر از اين سفره و صاحبش دور باشد....

 

يادته بعد از غذا خوردن ميگفتي دست هاتونو بالا بگيريد و شما آمين ها را بگيد؟يادته دوست داشتي از حفظ برات بخونم؟يادته ميگفتي اين براي شكر نعمته؟

يادته،يادته؟آره حتما يادته...  

حالا هفت روز هست كه از پيش ما رفتي.رفتي جايي كه خدا برات لالايي بگه،شايد لالايي هاي ما بيشتر شبيه نالالايي بودن.

 

+ امضاء شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 6:52 PM توسط ناهید شیخی پور به بالاترین بفرستید: Balatarin

 انجمن باور
گروه اینترنتی باور

شورای كتاب كودک

فروش اینترنتی مجموعه کتاب های این روشنای نزدیک