|
دست نوشته های یک غریب آشنا مولانا:من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
| ||
|
زن کیک کوچیکی که پخته بود را روی میز گذاشت و خودشو به شوهرش نزدیک کرد.با صدای آروم در گوش شوهرش گفت یه مهمون داریم!باید اون اتاق کوچیکه را جمع و جور کنیم.
مرد مثل پسر بچه ایی که کنترل اسباب بازی دستش بود شبکه عوض میکرد گفت اه از این ادکلن بدم میاد چه خبره این همه ادکلن رو خودت خالی کردی؟!چه خبره اون روز مهمون داشتیم!این ماه اوضاع مالی خرابه. -نه این فرق داره...تو اولین نفری هستی که بهت گفتم عزیزم. -خوبی یا بهتری؟!من میگم نره تو میگی بدوش؟!من هفته دیگه باید برم ماموریت٬دو هفته ایی نیستم.حالا تا کی هستن؟ -حالا حالاها نمیاد خیالت تخت یه هشت ماه و ده روز دیگه میاد!نمیدونم دیگه هر چقدر خودش خواست می مونه٬نمیتونیم که بیرونش کنیم! مرد با بی حوصلگی تلویزیون را خاموش کرد.همینطور که تو راهرو داشت میرفت گفت اینقدر بریز بپاش نکن.بدار ته این حقوق لامصب یه چیزی بمونه که پس فردا یه بچه خواست بیاد تو زندگیمون کاسه گدایی دستمون نگیریم.... زن سرش را پایین انداخت و دور اولین قطره اشکی که روی ژاکتش چکید یه قلب کشید. [ پنجشنبه 15 دی1390 ] [ 8:15 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
دوشنبه این هفته بعد از ظهر صدای بدی شبیه به بمب حوالی خونمون شنیدم از اونجایی هم که مامانم بمباران های اهواز توی ذهنش هست گفت:آمریکا حمله کرد!حالا خوبه ماهواره نداریم و اخبار شبکه های جمهوری اسلامی نگاه نمیکنیم وگرنه دیگه شب خوابم نمیبرد.استرس هر شب مردن از بی خبری مردن خیلی وحشتناک تره! دیروز هم قبل کلاس انقلاب سرم را روی میز گذاشتم یه کم بخوابم یه ربع بعد با صدای متوالی کوبیده شدن در کلاسها از خواب پریدم فکر کردم جنگ شده.خدا را شکر من تو جنگ نبودم ولی شاید به خاطر اینکه مدام از سنین نوجوونی مدام تهدید حمله به کشورمون شدیم و با صحنه هایی که از جنگ دیدم با چنین ذهنیتی از خواب پریدم. کلا لعنت به جنگ و کابوسهاش... پاوبلاگی:برای اولین بار در ایران و در دنیا اتفاق خواهد افتاد.به مناسبت 12 آذر روز جهانی افراد دارای معلولیت یکی از دوستانمان با ویلچر تعداد 312 پله از پله های برج میلاد را طی خواهد کرد.منتظر اخبار صعود این دوست عزیز باشید.منبع آقای شهرام مبصر.
[ جمعه 11 آذر1390 ] [ 7:27 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
گاوی که اصلا شیر نمیده خیلی بهتر از گاو نه من شیر ده است.
اینو من نمیگم در رفتار مردم دیدم! [ جمعه 27 آبان1390 ] [ 2:18 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
نظر مانی توی پست قبلی ذهن منم مشغول کرد.فکر نمیکنم تا حالا با این موضوع چیزی نوشته باشم برای همین برام جالب بود از چیزایی بنویسم که پراکنده تو ذهنم بودن جمع و جور کنم تا یه پست بشه.
به نظر شخصی من که اعتقاد به خدا هیچ ربطی به نماز و روزه و حج و حجاب و... نداره.بعضی فکر میکنند که خدای خودشون را میتونند به فرزندشون ارث بدن در صورتی که اینطور نیست و خدای هر کس با توجه به شناختی که ازش پیدا میکنه منحصر به فرده.خدای الان من با خدای ده سال دیگه بیست سال دیگه فرق داره نه اینکه به یه خدای واحد اعتقاد نداشته باشم یعنی در هر سنی به یه کمالی میرسی که شناخت متفاوتی پیدا میکنی.البته نه اینکه پدر و مادر بی تاثیر باشن ولی از خرافه پرستی و چیزایی که تو مغز بچه های کم سن میکنند بیزارم. خودم به شخصه آدم در قید و بند این دعا و اون دعا نیستم از بین همه سوره فقط یک حمد و سوره و صلوات بلدم.هر وقت دلشوره دارم خودمو با اینا آروم میکنم و گاهی اوقات هم فارسی میگم خدا هنوز بهت و به تقدیرت اعتقاد دارم!به همین سادگی.نه اینکه بخوام روشی را ترویج بدم ولی برای صدا کردن خدا گاهی زیاد دنبال ابزار و تجملات نباشید.من یکی از اون کسایی هستم که نذری خوردن به خودم حروم کردم چون میدونم کسایی هستن که ماهی یکبار رنگ گوشت را نمی بینند و اگه به آدم مستحق نرسه دیگه اسمش نذری نیست و مهمونی دادنه.بعضی ها هم که خودشون را میخوان مجاز بدونن برای خوردن میگن شفاست!یادمه دبیرستان موقع نذری دادن معلم ها سوال پیچ میکردن که چرا نمیخوری؟ چند باری کنایه هایی از کسایی شنیدم که نباید میشنیدم که ناهید تو هم مسلمونی؟!ناهید با خدا شدی!ناهید این اداها چیه؟!تو دلم گفتم خدا مگه من چه گناه کبیره ایی انجام دادم که بعضیها اینجور فکر میکنند؟مگه تعداد دعاهایی که بلدی نشونه مسلمونیه؟مگه یه روسری تعیین کننده با خدا بودن یا بی خدا بودن کسی هست؟ من ترجیح میدم دعایی حفظ نکنم و حجابم همینجور باشه ولی سرکار با همکار مرد شوخی نکنم،از سر و ته کارم نزنم و تو اداره هوله نرم تا ساعت کاریم تموم بشه،دل کسی را با نیش و کنایه نشکنم،وقتی میبینم یکی وسع مالیش نمیرسه فلان غذا یا تفریح را داشته باشه تحقیرش نکنم که چرا تا حالا تجربه نکردی و یا با آب و تاب بشینم از آخرین سفر خارج کشور چه لباس مارکی خریدم تعریف نکنم و.... راستش همه خدا را دوستش داریم ولی خدا بیشتر دوستمون داره فقط گاهی اوقات از سکوتهاش خوشم نمیاد.حداقل مثل این معلم خوبا یه آره یا نه بگه دیگه! واقعا گاهی اوقات اینقدر بهش غر میزنم بعد وقتی یه راه خوب را برام باز میکنه اینقدر خجالت میکشم و دوست دارم بپرم بالا بوسش کنم! پا پستی:همه اینها راه و روش و باور های بنده حقیر سراپا تقصیر هست و اینجانب قصد هیچگونه ترویج توهین تمسخر و... را نداشته. [ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 0:3 قبل از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
من خدای خودم را خیــــــــــــــلی دوست دارم.از کسی به ارث نبردمش؛به کسی هم نمیدمش!
هر كسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من [ جمعه 6 آبان1390 ] [ 3:40 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
یاد روزهای مدرسه بخیر....
یاد روزهایی که دوست نداشتم بیدار بشم و از زیر پتو بیام بیرون... یاد روزهایی که معلم وقتی درس میپرسید دل تو دلم نبود که یه وقت صدام نکنن البته یه مزیت داشت دیگه هفته بعد راحت بودم و درس نمیخوندم چون مطمئن بودم صدام نمیکنند.وقتی هم درس میخوندم اینقدر "خانم ما" "خانم ما" میکردم که هفته بعدش درس نخونم. اون روزا فکر میکردم زنگ تفریح حکم سرنوشت ماست مخصوصا وقتی معلم میخواست مشق ها را ببینه یا درس بپرسه. اون روزا وقتی یکی از من درس میپرسید با حالت حق به جانب میگفتم بگم؟ یه فرصتی بود برای فکر کردن من و یه فرصتی برای کسی که درس میپرسید که مثلا فکر کنه من درس بلدم و بگه نه و یه سوال دیگه بپرسه! شاید امسال آخرین مهری باشه که بوی ماه مدرسه را حس میکنم ولی مسیر زندگی پر از درسهایی برای یاد گرفتن هست...خدا قول بده این کلاس درس زنگ تفریح هم داشته باشه... [ جمعه 15 مهر1390 ] [ 7:48 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
من به اندازه قورت دادن یه انجیر
آلزایمر دارم! [ پنجشنبه 31 شهریور1390 ] [ 7:55 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
جمع دو بردار حتما یک بردار هست،که بردار حاصل هم اندازه با ماتریسهای تشکیل دهنده آن است.
این نظریه در مورد حیوانات هم برقرار هست.مثلا اگر دو خوک با هم ازدواج کنند فرزندشون 100% خوک هست. ولی در مورد آدمها اینطور نیست.یعنی ممکنه دو انسان با هم ازدواج کنند بچه شون یا خوک بشه یا انسان.پس آدمها بردار نیستند! [ جمعه 31 تیر1390 ] [ 9:44 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
ما از فرهنگستان لغت فارسی خواهشمندیم لغت ترشیده را دیگه د مده و بی ربط اعلام کنه.در عوض دو لغت دیگر را به این فرهنگستان پیشنهاد میدهیم:
یک:از آنجایی که مادرهای امروزی دیگه دخترهاشون را مربا میندازن یعنی با شیرینی مصنوعی دخترهای ترش رو را شیرین میکنند.بر همین اساس ما نام مربا را پیشنهاد میدهیم.اصلا خرما به اون شیرینی هم یه روز ترش میشه! دو:دیگر لغت پیشنهادی دیگر ما به جای این واژه لواشک هست.دلیل پیشنهاد این واژه این هست که این دخترای این دور و زمونه اینقدر لاغرن که انگار لواشک هستند.این لغت ترشیدگی مال اون زمانی بود که دخترا اندازه یه کوزه ترشی بودن نه حالا که اینقدر فلت شدن! متذکر بشم که دوستان حق دارند فقط و فقط یکی از دو لغت پیشنهادی را انتخاب کنند.اگر هم لغت دیگری پیشنهاد دارید با ذکر استنباط حق شما محفوظ. پاپستی:نوشتن این مطلب اتفاقی بوده و قصد توهین به هیچ کس نداشتم.در ضمن من خودم هم یه مجردم.پس به دل نگیریم! [ پنجشنبه 16 تیر1390 ] [ 6:40 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
معلم درس زبان میخواست مثالی بزنه تا بچه ها معنی های دیگر لغت Spoil را متوجه بشن.رو کرد به بچه و گفت:You are spoiled girls دخترها چشمهاشون گرد شد! [ پنجشنبه 9 تیر1390 ] [ 1:22 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
با کارهاش دیگه داشت تو اعصابم قدم میزد.این کارش را دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم:ترانه زشته بیا پایین.
شب وقتی مامانم به مامانش زنگ زد مامانش با ناراحتی گفت:دریا به ترانه گفت زشت! [ پنجشنبه 29 اردیبهشت1390 ] [ 9:52 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
ناراحت از دعوای دیروز زنگ زد خونه.
ـ سلام عسلم!مامان خونه هست؟! ـ شلام بابایی......ا ا ا نه دندونش اوف شد......بعدش بعدش..... دکتر رفته اسباب کشی. [ دوشنبه 12 اردیبهشت1390 ] [ 8:4 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
جاده ایی که چند بار رفته باشی میتونی جاهایی از مسیر را که دوست داری بیدار بشی و اطراف را نگاه کنی و ازشون عکس بگیری و جاهایی که پر پیچ و خمه چشماتو میبندی ،ولی من اولین باری هست که زندگی میکنم نمیدونم کجا چشمامو ببندم و کجا چشمامو باز کنم.
چشمهایم را میبندم چون هنوز بهت اعتماد دارم فقط وقتی دوباره چشمامو باز میکنم که به جاهای قشنگ جاده رسیده باشم.بیدارم کنی هاااا منو یادت نره یه وقت خوابم بره:* [ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 4:14 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
چرا زمستونا فکر میکنیم هر چقدر دستمون را بیشتر فشار بدیم تو جیبمون بیشتر گرم میشیم؟در حالیکه نتیجه ایی جز سوراخ شدن جیب و رفتن پول و موبایلت توی لباس زمستونه نداره تازه بدشانسی وقتیه که آستر نداشته باشه!
[ چهارشنبه 13 بهمن1389 ] [ 0:33 قبل از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
کنار پنجره ایستاده بودم و به حیاط خالی و کوچیک خانه پدری نگاه میکردم.چه راحت برگها از ساقه جدا میشن.چرا؟چون پاییزه؟یا چون از هم خسته شدن؟چی میشد تو چهار چنگی به این دیواره ی مخملی قرمز نمیچسبیدی و مثل این برگها به راحتی کنده میشدی؟بابا جون این بیرون خبری نیست،تویی که واسه پیش پا افتاده ترین نیازهات به یکی دیگه نیاز داری چرا اینقدر قلدر بازی در میاری؟بیا و آبرومندانه برو بیرون!نمیدونم چه تغییری میخوای تو هستی ایجاد کنی که هرچی راه واسه نابود کردنت از این طرف و اونطرف پرسیدم بی فایده بوده.اوایل انگشت در حلقم میکردم و آرزو داشتم تکه گوشتی که جا خوش کرده بیرون بیاد ولی انگار مصممی واسه بدبخت کردن من!منطق من با تو نمیخوره،تو نـــــــــــمیفهمی!مشتی به دیوار کوبیدم.رفتم پشت میز نشستم.حتی نمیدانستم که سیرم یا گرسنه.وقتی میخواستم بنویسم بابات میگفت ساغر سیری یا گرسنه؟خنده ام میگرفت از این سوالش وقتی میگفتم سیرم میگفت پس بنویس بنویس از عشق و عاشقی و مرفه بودن،وقتی هم میگفتم گرسنه ام میگفت بنویس از رئال بنویس!همیشه دوست داشتم ازش بپرسم مگه عشق رئال نیست؟
[ جمعه 26 آذر1389 ] [ 7:49 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
قرار بود این دو پاراگراف بشن پا پستی ولی دیدم خیلی طولانی شد و یه خورده بی ربطه ولی جدیدا مثل این بچه کوچولوها که زبونشون باز میشه و هی دوست دارن جیغ جیغ کنن شدم!
[ جمعه 26 آذر1389 ] [ 7:47 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
وقتی خبر کشته شدن فرزندش را دادند تا صبح پشت دار قالی نشست و فقط رنگ سرخ روناسی زد ، دفه را محکمتر از همیشه می کوبید.رفت، رفت تا بالا بالاها...
[ یکشنبه 20 تیر1389 ] [ 8:35 بعد از ظهر ] [ ناهید شیخی پور ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||